تبليغاتX
درختان عقیم

 

من با تمام وجود این شعار را می پذیرم که:

«حکومتی بهترین است که حاکمیتش کمترین است.»

وبسیار مشتاقم که این شعار با سرعتی بیشتر وبه صورتی نظام مند تر جامه ی عمل بپوشد.تحقق این شعار،در نهایت به شعار دیگری که عبارت است از

«حکومتی بهترین است که اصولا فاقد حاکمیت است»

منتهی خواهد شد، که من به آن پایبندم.حکومت در بهترین شکل خود ،جز وسیله ای برای نیل به اهداف جامعه نیست؛ ولی بیشتر حکومت ها در اغلب موارد ، وهمه ی حکومت ها در برخی موارد ،این چنین نیستند.

                                                                      دیوید تورو

+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت |

 

دشتها آلوده ست

درلجنزار گل لاله نخواهد رویید

***

گلی جان سفره ی دل را

برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است وسنگ انداز

وگرنه  من برایت شعرهای ناب خواهم خواند

***

زمانی دور

در ایرانشهر

همه دربیم ...

همه خاموش ...

وباد سرد

-چونان کولی ولگرد

به هر خانه ،به هر کاشانه سر می کرد

وبا خشمی خروشان

شعله ی روشنگر اندیشه را

-می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد

***

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟

اگر زمانه به این گونه

-پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

-مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

***

ای کاش آن حقیقت عریان محض را

هرگز ندیده بودم.

دیدم که بی دریغ

بارشته ی فریب

این رقعه رقعه زندگیم کوک می خورد.

***

گفتی سکوت ؟

هرگز!

 

گاهی سکوت ،واژه ی گویایی ست.

یک اسب شیهه می کشد و

سرنوشت ما

تغییر می کند.

حاصل چه بود آنهمه فریاد را

-که من

گر شیهه بود شیون من،

-شاید

اما

شیون به هیچ کار نیامد

و سوگواری

در ماتم گلی که به گرداب می گذشت

بیهوده.

آن شب که دست من

از دشت چید ،آن شقایق وحشی را.

***

سکوت چیست؟

آری سکوت تو هرگز دلیل پایان نیست

***

 

حرف را باید زد !

درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست.

سخن از

متلاشی شدن دوستی است.

***

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

***

-من مرغ آتشم-

می سوزم از شراره ی  این عشق سرکشم

***

و ز هیبت قلم

فرعون اگر به تخت نلرزد

دیگر جهان ما به چه ارزد؟

***

بشکن طلسم حادثه را،

بشکن!

مهر سکوت ، از لب خود بردار

تکرار کن حماسه ی خود ، تکرار

***

من با بطا لت پدرم

هرگز

بیعت نمی کنم

***

من اختتام قصه ی مجنون رام را

اعلام می کنم

+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت |

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه ی چشم کبود تو

پیکر مهتابگون دختری، کز دور

با نگاه خویش می جوید

بوسه ی شیرین روزی آفتابی را

از نوازش های گرم دست های من

.......

.....

                هوشنگ ابتهاج(سایه)

+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت |

            نوشتار را گفتار نشاید وگفتار را نوشتار نباید.با این حال بر آنم  آنچه شایسته نیست  و باید  بدانید را بر زبان قلم جاریسازم.تمام تلاشم را به کار خواهم بست تا نگذارم ممیزی قلم  بر مطلب تاثیر گذارد وآنقدر جولانگاه سپید در برابرش می گذارم ،تا در پایان آش ولاش  بر بی مغزی خود که هر چه داشته را خرج کرده وهنوز یکی از هزار نکته ی باریکتر ز مو رانگفته است ،حسرت برد. اما این درد خود بینی که پیش از آغاز دفترها خواهی  وپس ازشروع در سطرها مانی، قلم مرا نیز آتش در زد. او که پیش از کارزار عاشق می نمود به وقت جهاد ،آیه و حدیث، انسانیت وعقل خویش را به یاری  طلبید تا شاید درتقابل وجدان خویش شرمنده نباشد؛ولی چه سود که زنگیان همیشه ی تاریخ ، بردگانند مرآنانی که می رقصانندشان؛وقلمی که دستان منبه اسارتش درآورده اند،نشان از جهلی است کهمرا مستغرق خویش ساخته و قلم ،قلم پاک،فرستاده ی خدا، این نماد علم وآگاهی در جولانگاه تیره وکدر فضا اکنون باید باخامه ی سپید بنگارد که تطهیر کند،بپیراید؛ولی این سپیدی  بر روی سفید برگی که باید روی آن نوشت ،بسیار مانند است.تنها پ-ف .این گونه است که نمی فهمیمشان،نمی توانیم بخوانیمشان و هزاران  نمی توانیم  دیگر.         

 

                                                              

+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت |

هر چند این زمانه ...دلم تنگ است

امروز بی بهانه  دلم تنگ است 

چشمت قرار بود بجوشد باز

باز ای شرابخانه دلم تنگ است

مجنون قصه های تو خود راکشت 

یعنی که عاشقانه دلم تنگ است 

من ،کوچه کوچه کوچه دلم تاریک ...

من،خانه خانه خانه دلم تنگ است 

باران ترانه های لبم را شست 

باران ...لبم ...ترانه ...دلم تنگ است

در من تمشک بوسه نمی روید

زخمی بزن جوانه !دلم تنگ است

لبخند خاطرات مرا برگرد 

برگرد،کودکانه دلم تنگ است 

دیروز یک نشانه ... دلم لرزید 

امروز یک نشانه... دلم تنگ است

سر را به شانه های  که بسپارم؟

آه ای کدام شانه ! دلم تنگ است

             حافظ ایمانی                 

+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM