دشتها آلوده ست
درلجنزار گل لاله نخواهد رویید
***
گلی جان سفره ی دل را
برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است وسنگ انداز
وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند
***
زمانی دور
در ایرانشهر
همه دربیم ...
همه خاموش ...
وباد سرد
-چونان کولی ولگرد
به هر خانه ،به هر کاشانه سر می کرد
وبا خشمی خروشان
شعله ی روشنگر اندیشه را
-می کشت
شب تاریک را تاریکتر می کرد
***
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟
اگر زمانه به این گونه
-پیشرفت این است
مرا به رجعت تا غار
-مسکن اجداد
مدد کنید
که امدادتان گرامی باد
***
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم.
دیدم که بی دریغ
بارشته ی فریب
این رقعه رقعه زندگیم کوک می خورد.
***
گفتی سکوت ؟
هرگز!
گاهی سکوت ،واژه ی گویایی ست.
یک اسب شیهه می کشد و
سرنوشت ما
تغییر می کند.
حاصل چه بود آنهمه فریاد را
-که من
گر شیهه بود شیون من،
-شاید
اما
شیون به هیچ کار نیامد
و سوگواری
در ماتم گلی که به گرداب می گذشت
بیهوده.
آن شب که دست من
از دشت چید ،آن شقایق وحشی را.
***
سکوت چیست؟
آری سکوت تو هرگز دلیل پایان نیست
***
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است.
***
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
***
-من مرغ آتشم-
می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم
***
و ز هیبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
دیگر جهان ما به چه ارزد؟
***
بشکن طلسم حادثه را،
بشکن!
مهر سکوت ، از لب خود بردار
تکرار کن حماسه ی خود ، تکرار
***
من با بطا لت پدرم
هرگز
بیعت نمی کنم
***
من اختتام قصه ی مجنون رام را
اعلام می کنم
+ نوشته شده توسط آرمان در و ساعت
|