بسیار شنیده ایم که سرزمینمان ،ایران ،روی کمربند زلزله قرار دارد.از این روی بسیار
می لرزدوانسانهای بسیاری را نیز در نقاب خاک می کشد؛ اما جاهایی نیز در این کشور
وجود دارد که هر روز می لرزد. بعضی لرزشها تنها لحظاتی می پاید ولی برخی تکانها
یک انسان را برای سالهامرتعش نگه می دارد. لرزه هایی که در قلب انسانها رخ می دهد
،وجدانشان را می آزارد و ازطریق تک تک آنها به اجتماع راه می یابد.اعتماد اجتماعی
را فرو می شکند وانسانها را نه در اجتماع،که اجتماع را در تک انسانهایی خاص خلاصه
می کنند.از یک انسان ،اجتماعی را تکثیر می کنند و تک تک مردم را از بین می برند.
سخن از شکستن اعتماد به نفس وآموختن از راه امر ونهی است.سخن از پدید آوردن
انسانهایی است که چیزی از خود نداشته باشند.انسانهایی که بتوان هر گونه، آنها را رنگ
زد؛ بی آنکه اعتراض کنند . آنگونه که اکثریت –اجتماع- آن را با نامهایی خاص به افراد
تحمیل می کند. چنگی باشند در دست چوپانشان ،ولیشان ، رئیس جمهورشان. این گونه
است که در چنین جوامعی ،کسی وجود ندارد، اولیا ی مردم مشخصپس جهت مردم آشکار
وهرگونه انحراف از آن، تنها محصولی التقاطی ومخالف امنیت ملی ومخالفانش غرب زده
،شرق زده.
با شکستن اعتماد به نفس ،انسانها را از درون می خشکانند. قوت دل و روحیه شان رااز
آنان سلب می کنند، آنگاه این دست وپا بسته ها را در دریای خروشان زندگی رها می کنند؛
سپس به عنوان تنها کسانی که می توانند ما را از مصائب زندگی نجات دهند، بر گرده مان
سوارمی شوند.با امر ونهی کردن ،رفتار ومنش را در این نظام به ما می آموزند، تا همچنان
سواربمانند.آنها ما رامانند زمین کشاورزی می دانند که هرتخمی در آنان بکاری همان را
بار می دهند.
